برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
اگر نظر مرا بخواهید که اگر هم نخواهید خیلی مهم نیست چون من اول و آخر حرفهایم را خواهم زد، باید بگویم که من فکر میکنم تمام فیلسوف ها اول دلشان میخواسته شاعر بشوند منتهی چون معشوقه هاشان چشمان قشنگی نداشته اند نتوانسته اند حرفهایشان را عاشقانه بزنند برای همین رفته اند پی خزعبل بافتن و چرند گفتن.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
همه شاعر ها یک معشوقه پنهان دارند، یکنفر که نیست اما همیشه هست، در جان شاعر رخنه کرده و در دلش خانه. هر چیز که از زبان شاعر بیرون می آید برای همان معشوقه پنهان است اگر چه ظاهرا برای تو باشد یا او یا هر کس دیگری.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
ارغوان دیگر نای هیچ چیز را نداشت حتی نای نفس کشیدن حتی نای نوا داشتن را، ولی هنوز سرخاب سفیداب میکرد جلوی آینه و سرمه کشان راه می انداخت و بعد زل میزد بِر و بِر به چشمان خودش و خاطره ها از چشمانش بیرون میزدند و کنارش روی هوا می رقصیدند و می رقصیدند و می رقصیدند و بعد شب میشد و ارغوان که دیگر حتی نای زل زدن هم نداشت خاطراتش را هِی میکرد داخل چشمانش و دریچه نگاهش را می بست.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی
و من یک روز مردم.
چَشمم را بستم و دراز به دراز افتادم در آغوشش و جهان من پایان گرفت.
روحم در هزار توی تنش گم شد، عطر گیسوانش تن نزارم را در بر گرفت و من دیگر خودم نبودم.
من، او شده بودم.
برچسب:
نویسنده: حدیث اسدی